شمارهٔ ۴۴۶
در ملک وصال او ظل شجری دارمدر باغ وصال او شیرین ثمری دارم
از دولت او شادم، از بند غم آزادمدر خلوت جان و دل زیبا قمری دارم
گر تیغ زند بر دل، آن خسرو مستعجلاز تیغ نمی ترسم، من هم جگری دارم
هرگه که شود پنهان آن شاهد مهرویاندر حسرت دیدارش آه سحری دارم
این ملکت آب و گل گر جمله شود باطلدر عالم جان و دل خوش جلوه گری دارم
گر کوه، اگر دریا، ای چاره بر دلهابیچاره نخواهم شد، چون چاره بری دارم
قاسم ز رقیبان شد مجنون و دل آشفتهگر خانه پریشان شد، عزم سفری دارم