گنج

شمارهٔ ۴۴۵

از نایره شوقت در دل شرری دارمبا طلعت خورشیدت عشق و نظری دارم
از ظلمت زلف تو، با شعشعه رویتاز راه بری باشم، گر راهبری دارم
در صورت آب و گل گر هست ملامتهادر خلوت جان و دل زیبا قمری دارم
غم نیست اگر تن را صد بار بسوزانیدر بحر محیط جان والاگهری دارم
ذرات همه عالم، گر خصم شود با مناز خصم چرا ترسم؟ من هم جگری دارم
عشقست مرا چاره، من بیدل و آوارهبیچاره نخواهم شد، چون چاره بری دارم
قاسم همه جوهرها از کان تو آوردستای دوست، بحمدالله، کز بحر بری دارم