شمارهٔ ۸۹
شفای جان مرا چیست؟ کز من آزردستکنون که خون دلم ریخت، جان و دل بر دست
فغان من همه زآنست کآن حبیب قلوبهزار پرده درید و هنوز در پردست
بگو بفاضل عالی جناب، مفتی شهرچه سود لقلقهای زبان؟ چو دل مردست
عظم مست و خرابم، ندانم: ایساقیکه جام باده من جنس صاف یا دردست؟
ز ابر علم تقلید برف میبارداز آن سبب نفس زاهدان چنین سردست
بجان و دل نفسش را قبول باید کردکسی که در ره تحقیق گرم و دل سردست
بساز، قاسم بیچاره، با جفای حبیبکه جان و دل ببلاهای عشق پروردست