شمارهٔ ۸۸
جاودان، هرکه ترا دید بعالم شادستعاشق روی تو از هر دو جهان آزادست
دل درین قاعده دهر نبندد عاشقزآنکه این قاعده سست آمد و بی بنیادست
همه با عشق سخن گویم و از وی شنومشادم از عشق، که این قاعده ای معتادست
همگی روی ترا مقصد اقصی دانمزهد و تقوی و ریاضت صفت زهادست
ملک آفاق بپیمودم و غایت دیدمهرچه جز ذکر تو بودست بعالم بادست
عشق گویند: بهر حال حدیثیست صحیحعقل گویند: ولیکن خبر آحادست
خسرو از صحبت شیرین بمرادی برسیداین همه جور و جفا بر جگر فرهادست
دایما جور و جفا بر دل مسکین کردیگر فراموش کنم جمله، همینم یادست
قاسمی را ز تو پرسند: کجا شد؟ برگوکه: درین گوشه این دیر خراب آبادست