گنج

شمارهٔ ۲۴۱

مرا سودای او دیوانه داردخراب ومست آن جانانه دارد
نمی دانم چه شانست این که دایمسواد زلف او در شانه دارد؟
چنان مستان چشم خویشتن شدکه او از خود بکس پروا ندارد
فدای چشم مست پر خمارمکه در هر گوشه صد می خانه دارد
سلامی می کنم بر حضرت دوستجواب من همه پیمانه دارد
گدای معنوی نزد من آنستکه ذوق صحبت سلطان ندارد
همی گویند:قاسم بت پرستستبتی دارد، بلی، در خانه دارد