گنج

شمارهٔ ۲۴۰

آن خواجه سر بشر نداردپیداست که رو بشر ندارد
هر چندکه عالم و مطیعستدر صنف غزا سپر ندارد
نگذشت ز علم و زهد هرگززیرا سر این سفر ندارد
از شاخ شجر حدیث گویداما خبر از ثمر ندارد
در بحر محاورست،چه سود؟چون سود ز بحر بر ندارد
در ظلمت جهل می رود راهاز نور یقین خبر ندارد
در بحر فناست جان قاسمجایی که ملک گذر ندارد