گنج

شمارهٔ ۴۰۰

خواجه مستست، ببین در سر و در دستارشلطف فرما و زمانی ز کرم باز آرش
بر سر کوی تو هر کس که رسد مست شودگویی از باده سرشتند در و دیوارش
پیش رویت ز خجالت ننماید خورشیدپرتو روی تو چون می شکند بازارش
ای دل، ای دل، تو بهر کس که رسی در ره عشقچون درو معرفتی نیست، عدم پندارش
گر مغی در ره حق دعوی اسلام کندنکنی باور ازو، تا نبری زنارش
هر کرا نور یقین نیست عجب مرده دلیست!عشق می گوید و من می شنوم گفتارش
گر سخن تند کند راهروی در ره عشقچون ز مستان خرابست، مسلم دارش
عاشقان را همه درد از تو و درمان از توهر که بیمار تو شد هم تو کنی تیمارش
قاسمی، گفته مردم همگی روی و ریاسترهرو آنست که پاکیزه بود کردارش