شمارهٔ ۳۹۹
جان هوادار تو شد، فاش مکن اسرارشدل به سودای تو افتاد، گرامی دارش
عشق یاغی شد و با ما سر غارت داردوصل را گو که: عنایت کن و وامگذارش
مبتدی را بکرم جرعه تصدق فرمامنتهی را مده آن جرعه ولی خم آرش
آنکه در شیوه عرفان حق خود را بشناختگر همه نیر چرخست، منه مقدارش
دل من خسته زلفین کمان ابروییستدر چنین حال مگر هم تو کنی تیمارش
یا رب، این مرغ اجل طرفه عجایب مرغیستخورد خون همه و سرخ نشد منقارش
قاسم از جان حقیقت خبری باز نیافتهرکه را نیست بدل داعیه دیدارش