شمارهٔ ۴۴۲
سرم سبزست و لب خندان و عیش جاودان دارممکانم را چه میپرسی؟ مکان در لامکان دارم
اگر بالای هر دونی نشینم طعنه کمتر زنکه من بالای هفت اختر مکان و آشیان دارم
مرا گویی که: گنج جاودانی در تو مکنونستمن از گنج عیانی در نهانی صد نشان دارم
نه آن مشتاق در شورم که پنداری ازو دورمجمالش را چو میبینم همه عین عیان دارم
بیا، ای صوفی خودبین، به خود منگر، به من دربینکه من از لذت عشقش حیات جاودان دارم
مرا در بحر اندازی و گویی: زود بیرون شوشوم بیرون به قول تو ولیکن بیم جان دارم
بگو، ای قاسم مسکین: چهها داری؟ چرا داری؟که من این عشق پنهانی از آن جان جهان دارم