گنج

شمارهٔ ۴۴۱

باده می نوشم و سودای تو در سر دارمآیت مصحف سودای تو از بردارم
زرعم اینست که کشتم بهمه عمر عزیزمن ندانم که ازین کشته چه بر بردارم
دل و جانم بچه کار آید امروز؟ که مندل و جان شیفته زلف معنبر دارم
هم سرم در سر کار تو رود آخر کاربا خود این قاعده دیریست مقرر دارم
رحم کن بر دل عشاق ز الطاف کریمخاصه من خسته، که معشوق ستمگر دارم
عشق و بیماری و درویشی و محنت بردناز غم عشق تو این جمله میسر دارم
قاسمی را نظری کن، که دل از دست برفتدل من آتش غم، سینه چو مجمر دارم