شمارهٔ ۶۷۹
زلف را شانه زن، که رعناییچشم را سرمه کش که زیبایی
فتنه برخاست،دل یقین دانستکه تو سر فتنهای غوغایی
پرده ما دریده ای صد باروز پس پرده روی ننمایی
تو بدان زلف و رو، بروز و بشبفتنه عاشقان شیدایی
عشق ورزیدی از برای نجاتروز پیری و گاه برنایی
جان و دل مست حیرتند مدامکه نه با مایی و نه بر مایی
قاسم از وجد و سور ننشیندجان ما نای و یار ما نایی