شمارهٔ ۶۷۸
دل ما بغمزه بردی، رخ مه نمی نماییبکجات جویم، ای جان، ز که پرسمت؟ کجایی؟
بگشا نقاب و آن رو بنما بما،که ما رابلب آمدست جانها ز مرارت جدایی
بنماند جانم از درد و بماند تاا قیامتبمن اسم جان سپردن،بتو رسم دلربایی
نه چنان خراب و مستم،که توان مرا کشیدنز طریق عشق و رندی،بصلاح و پارسایی
نفسی نقاب بگشا:دل و دین ببر بغارتکه دمی خلاص یابم ز غم منی و مایی
من اگر جفاست کارم، بتو بس امیدوارمبجز از تو کس ندارم، که تو معدن وفایی
ز سر نیاز گفتم که :گدای تست جانمبکرشمه گفت :قاسم،تو گدای پادشایی