گنج

شمارهٔ ۳۹۳

سید سادات عالم غیر انسان نیست کسزاهد افسرده دل از دور میراند فرس
هر دلی در مظهری دیدست این انوار راآدم اندر «علم الاسماء» و موسی در قبس
سر وحدت را توان گفتن به نزدیکان راهدر میان مجلس ما گر نباشد خرمگس
دوست اندر محملست و جان به جانان واصلستمن چه دانم کز چه روی فریاد می‌راند جرس؟
بشنو، ای مرغ عزیز آشنای شهر قدسچون تو مرغ زیرکی، چون اوفتادی در قفس؟
در میان خشکسال معرفت ماندی، دریغ!همچو طفل مکتب و از جهل می‌خوانی عبس
گر تو مرد رهروی و ذوق عرفان دیده‌ایدر حقیقت دزد جان را باز دانی از عسس
هرکسی را در جهان دل در هوایی ثابتستاین دل مسکین هوای عاشقی دارد هوس
قاسمی، چون روی در آیینه داری، لاجرمروی در آیینه داری و نگه داری نفس