شمارهٔ ۵۱۹
سرگشته ایم و حیران در کوی مهرورزانزان زلفهای میگون، زان چشمهای فتان
زان شیوه و ملاحت، زان حسن و زان صباحتواله شدیم، واله، حیران شدیم، حیران
هر کس بروی و راهی، رفتند پیش شاهیعاشق بکل فنا شد، در عشق روی جانان
سر رشته مان شد از دست، حیران شدیم و سرمستباشد بدست آید، سررشته مان بدستان
در مذهب حقیقت صد بار بهتر ارزداین خاک می پرستان از خون خودپرستان
آن خواجه معظم، خوشحال و شاد و خرملیکن خبر ندارد از حال درد نوشان
از عشق چون نترسم؟ کین عشق اژدها وشقعریست پر ز آتش، بحریست پر ز توفان
از ناله همچو نالم ریزید پر و بالمدر حالت محالم، مسکین دل غریبان!
هرکس بعشق یاری آشفته است باریآشفته است قاسم زان طره پریشان