شمارهٔ ۵۸۹
گر تو از مستان عشقی در ولهیار یک دل به ز یار ده دله
تو از آن او و او ز آن تو شد«کان الله » گفت و «کان الله له »
گر نداری آتش سودای اودیک جانت از چه شد در غلغله؟
راه انصافست این در عاشقیجان ما را بودن از جانان گله
گر روانت آشنای عشق شدخوش برو همراه او در هر وله
قافله عشقست و مردان خدااندرین ره پیشوای قافله
وقت کوچیدن رسید از دوستانهمرهان رفتند و ما در مرحله
گر شدی از آشنای با یزیدچون فتادی ناگهان در غلغله؟
قاسمی، این شیخ ما خلوت گزیدتا نماند جان او در مشغله