گنج

شمارهٔ ۶۱۸

وصال یار بصد جان بخر، اگر نخرییقین که از غم هجران دوست جان نبری
ببانگ الله اکبر نمی شوی بیدارکه پیش زمره عشاق گنگ و کور و کری
بیا، برای افاضت، بیا، برای کرمکه بسته را تو کلیدی و علم را تو دری
تراست لطف و کرم، هم باول و آخرز لطف چاره من بر، که شاه چاره بری
نظر بروی تو داریم و روز و شب شادیمبحال ما نظری کن، که صاحب نظری
سرم بملک دو عالم ز فخر در گذرداگر بگوشه چشمی بسوی مانگری
دلم ببردی و دینم، نه مهر ماند و نه کینبه پیش قاسم مسکین حریف جمله بری