گنج

شمارهٔ ۴۷۸

ما و این عشق دل افروز، که جان در جانیمبا خود از عشق چه گوییم؟ که عین آنیم
هر بلائی که فرستی بمن، آن عین عطاستما بلاهای ترا عین عطا می دانیم
بوالحسن، این چه سؤالیست که : معشوق تو کیست؟این سخن را چه جوابست؟که ما حیرانیم
گرچه مستیم و خرابیم ز پیمانه عشقدرم ناسره را ما بجوی نستانیم
سر و سامان و ره عشق نباشد با هملاجرم در طلبش بی سر و بی سامانیم
زاهد افسرده جنت شد و ما در شب و روزبر سر کوی یقین خوش بصفا می رانیم
قاسمی، راه خدا را بتکبر نروندما هم بنده، اگر بوذر، اگر سلمانیم