گنج

شمارهٔ ۴۷۹

ما نه امروزست کز عشق و ولا دم می زنیمسالها شد کین منادی را بعالم می زنیم
آمدن ما را بدین عالم، بگو: معنیش چیست؟روح پاک آورده و بر خاک آدم می زنیم
عشق او از حد گذشت و جان ما از عد گذشتچون قدم در راه عشق دوست محکم می زنیم
ما که اسرافیل وقتیم، از طریق معرفتنفحهای صور را بر جان محرم می زنیم
جان ما چون شاه عشق افراخت صد چتر و علمسنجش شاهی جان بر عرش اعظم می زنیم
دم بدم ما را رقیب آزار می جوید ولیتا دمی داریم از سودای تو دم می زنیم
واعظان گویند: ما مفتی دانا گشته ایمبر چنین افسانها «الله اعلم » می زنیم
وجد ما از حد گذشت و جان ما از صد گذشتتا سماع عشق را بر جان مسلم می زنیم
قاسمی، این عشق دریاییست مردم خوار و ماخویشتن را از هوای عشق بر یم می زنیم