گنج

شمارهٔ ۴۹۸

آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمان«الله معک » گفت همه جان کریمان
«الله معک » چیست؟ خدا یار تو باداچون یار تو شد یار، شود کار بسامان
با حضرت حق باش بهر حال که باشیتا مشکلت آسان شود و بخت بفرمان
آسان چه بود کان صنم از پرده درآید؟کار تو شود چون زر و مشکل همه آسان
ای جان و جهان، نقد تو در خانه خویشستزین حال چو خوش وقت شدی، دست برافشان
ما را قدحی داد، دل و دین و خرد برددیگر چه کند تا پس از این ساقی مستان؟
جایی که نماند ورع و زهد و سلامتدر هر دو جهان عشق بود سلسله جنبان
در حال شود ملک و ملک راکع و ساجدآنجا که قیامت شود از قامت انسان
قاسم چو ترا دید حیات ابدی یافتدر حضرت واجب شد ازین خطه امکان