گنج

شمارهٔ ۴۹۹

ای ساقی دل و جان، ای نور چشم اعیانما توبها شکستیم، جامی بیار پنهان
ای آرزوی جانها، ای راحت روانهایک دم بیا و بنشین، جامی بده و بستان
جامی دو سه بما ده، دل را ز غم رها دهای چشم پرفریبت سر خیل ترکتازان
زنهار! تانبازی منصوبه تصرفکین جاست غرقه در خون جان و دل عزیزان
ای جان جان جانان، ای روح و راحت جانما را ز خویش بستان، زان غمزه های فتان
ما خوار و زار ماندیم، در انتظار ماندیمیا برقعی برافگن، یا زلف را برافشان
قاسم چگونه گوید اوصاف حسن رویت؟ماهیست در ثریا، لعلیست در بدخشان