شمارهٔ ۵۷۸
مرا یاریست، اندر گاه و بیگاهچو ساغر همدم و چون سایه همراه
ازین نزدیک تر نزدیک نبوددم از دوری مزن در قرب درگاه
مرا از پرتو انعام عامشتجلی دایمی شد، دایم الله
اگر ترسیده ای، بگذر ازین کوکه شیرانند این جا در کمین گاه
درین ره گر مطیعی جای شکرستوگر داری خطا، هم عذر ازو خواه
تجلی خدا ناگاه آیدولیکن بر دل مردان آگاه
دریغا! محرمی همدم ندیدیمدلی دارم، مسلمانان و صد آه
دل شوریده درمانی نداردمگر فانی شود در قرب آن شاه
ببازم پیش آن روی دل افروزاگر جانست، اگر مالست، اگر جاه
قلندر، چون مجرد بود، خوش رفتز دنیا تا بعقبی، «طاب مثواه »
ز عالم فارغ آمد جان قاسمبلندان را نباشد فکر کوتاه