گنج

شمارهٔ ۵۷۷

گم کرده‌ایم راه و ندانیم پیشگاهزان سوتَرَک رویم، کزان سوتَر است راه
شب تا سحر ز گریه ما هیچ کس نخفتتا روی دل فروز تو دیدیم صبح گاه
مستان جام عشق تو بودند جان و دلپیش از بنای مدرسه و رسم خانقاه
خواهی که قرب یابی در حضرت وصالاز مابغیر حضرت ما مقصدی مخواه
جانم بسوخت ز آتش حسرت که آن صنمبر بیدلان گذشت و نکرد این طرف نگاه
دی می گذشت، جمله جهان پر نفیر شداز سوز عشق، بس که برآمد فغان و آه
بر جان قاسمی نظری کن، ز راه لطفزان پیشتر که آینه دل شود سیاه