شمارهٔ ۶۲۵
من قبله بدل کردم، تا کی بود این کوری؟جویای لقا گشتم، تا چند ز مهجوری؟
گویند که: نتوان دید آن یار گرامی راآری نتوان دیدن تا غافل و مغروری
ای بحر چنین ساکن، دلها ز تو شد ایمنصد موج بلا خیزد آن لحظه که در شوری
در عشق زبون گردی، انباز جنون گردیگر قیصر و خاقانی، گر خسرو و فغفوری
ای عشق، عجایب ها در وصف تو می دانمهم نایی و هم نایی، طنبوری و طنبوری
گفتم: ز چه مستی تو؟ گفتا: ز چه می پرسی؟از باده منصوری، نی از می انگوری
قاسم، همه دولتها در وصلت آن یارستدر ماتم جاویدی، گر غافل ازین سوری