شمارهٔ ۶۲۴
شب عیدست و ما عاشق، چه گویم قصه دوری؟به صد دفتر نشاید داد شرح درد مهجوری
تو خدمت میکنی حق را، برای «جنت الماوی »برو، جان عزیز من، نهای عاشق، که مزدوری
ز حق عمدا جدا گشتی، به باطل آشنا گشتینمیبینم ترا عیبی به جز سودای مغروری
کسی را در جهان نبود، وگر باشد نهان نبودچنین سرمست و هشیاری، چنین مستی و مستوری
ز دست توبه و تقوی دل مسکین به جان آمدبیار، ای ساقی باقی، بیار آن جام منصوری
خطابش را نمیدانی، جمالش را نمیبینیبدین خوبی و زیبایی، عجب دوری، عجب کوری!
اگر چون قاسمی گردی فنا مقبول جانانیوگرنه همچو محرومان ز سِرِّ این سخن دوری