گنج

شمارهٔ ۵۹۲

بیا ای ماه کنعانی، بیا ای شاه فرزانهنمی دانم چه می گویم، که عقلم گشت دیوانه
عجب حیران و سرمستم، بگیر ای جان و دل، دستمکه از مستی و حیرانی، نمی دانم ره خانه
به کوی عاشقی پستم، جنون افتاده در دستمز سودای تو سرمستم، چه جای جام و پیمانه!
اگر در کعبه و دیری، رهین رؤیت غیریهمه ذکر تو افسون شد، همه فکر تو افسانه
بیا و دیده روشن کن، بیا و خانه گلشن کنتو شمع مجلس جانی و جانها جمله پروانه
درآ در وادی حیرت، برای هیبت و قربترها کن شیوه غفلت، چو می‌دانی که می دانه
امید قاسم مسکین به جانانست پیوستهکه آن دلدار موری را سر مویی نرنجانه