شمارهٔ ۵۹۱
از مسجد و میخانه، وز کعبه و بتخانهمقصود خدا عشق است، باقی همه افسانه
بنما رخ زیبا را، تا فاش بگویم من:«قد اشرقت الدنیا، من نور حمیانه»
هر کس صفتی دارد، با خود ز ازل آردتو عاشق حسن خود، من بیدل و دیوانه
ای قبلهٔ جان من، وی جان و جهان مندیدار تو میبینم، در کعبه و بتخانه
دلدار مرا گوید، خود را و مرا وادانمن نور و تو تاریکی، من شمع و تو پروانه
گر نور یقین با تو، همراه شود بینیآن خواجه «نمیمیره»، وین بنده «نمیمانه»
قاسم تو قصور خود، وِ احسان خداوندیمیبینی و «میبینه»، میدانی و «میدانه»