شمارهٔ ۳۷۰
ساقی، بیار باده، که تلخست انتظارچون من خمار می شوم، از بهر من خم آر
با عشق باش و همدم و همراز عشق باشدل در جهان مبند، که داریست بی مدار
از عشق وا ممان، که زیان در زیان کنیهمراه عشق باش، که شیریست در شکار
ای شیخ روزگار، که مغرور و غافلیبر خرقه و دراعه خود ماتمی بدار
در حال زار ما بتکبر نظر مکنتو مست رای خویشی و ما مست روی یار
ای عقل چاره ساز، که ترسیده ای ز سرسر بایدت بکوچه عشاق، سر مدار
قاسم بداغ لاله رخان رفت و رسته استبرتر بتش همیشه ریاحین لاله زار