گنج

شمارهٔ ۳۶۹

ساقیا، مست خرابیم، بما جامی آرپیش ما شیشه می آر ولی عذر میآر
ساقیا، مستم و شوریده، نمیدانم چیست؟جام جمشید بمن ده، که خرابم ز خمار
ساقیا، لطف کن و باده صافی در دهصاف اگر نیست، بیا، دردی دردی بمن آر
ساقیا، باده بیاور، که خرابیم همهمرد هشیار برین در مگذاری، زنهار!
کار از شیخی و مولا صفتی ناید راستجهد آن کن که بیک بار ببری زنار
جهد کن، جهد، که خود را بشناسی بیقینکه بغیر از تو درین دار ندیدم دیار
قاسمی، کشته آن یار شو و کم زن باشچو تویی را بچنین حال که آرد بشمار؟