شمارهٔ ۵۴۰
نیم مستان ترا سرگشته چون پرگار کنآخر ای جان و جهان، جامی دگر در کار کن
فتنه در خواب قیامت خفته است، ای جان، دگرزلف مشکین برفشان و فتنه را بیدار کن
هوشیاران را ز جام شوق خود سرمست سازهر کرا بد مست بینی ساعتی هشیار کن
عقل جز وی رهزن راهست، ازو غافل مشویا بترک عقل گیر و یا بترک یار کن
هان و هان! تا هستی خود را نبینی در میانگر ببینی، خود گناهی، از خود استغفار کن
گر خدا خوانی مکن اسرار عرفان فاش فاشور خدا دانی، بیا، اسرار حق اظهار کن
قاسمی، جای مدارا نیست با کوران راهگر ببینی منکر حق را تو هم انکار کن