شمارهٔ ۵۰۶
بقدر جام بود شور و حالت مستانهزار جان گرامی فدای رطل گران
اگرچه طاقت رطل گران بوسع تو نیستز دست ساقی باقی پیاله ای بستان
ازان شراب که مدهوش اوست ملک و ملکازان شراب که مستست ازو زمین و زمان
ازان شراب که مدیون اوست جان و خردازان شراب که موقوف اوست امن و امان
ازان شراب که سلطان کشد شود درویشازان شراب که درویش را کند سلطان
ازان شراب که ناهید را برقص آردازان مئی که کند آفتاب را رخشان
ازان شراب که پیران جوان شوند ازوازان مئی که کند پیر را جوان جوان
زهی شراب و زهی شورش و زهی مستی!زهی عطا و زهی منت و زهی احسان!
ز شرب عشق تو مستیم همچو آتش تیززهی حرارت باده! زهی حلاوت جان!
بشکل سکر بود شکر هر کجا باشداگرچه شکر ندارد نهایت و پایان
ز شکر آب شدم، پس شراب ناب شدمشرابخانه شدم، هرچه خوانیم، می خوان
ز قاسمی نظر لطف خویش باز مگیرکه قاسمی ز تو دارد حیات جاویدان