گنج

شمارهٔ ۵۰۵

بشنو ز عشق رمزی، حیران مباش، حیرانیک جام به ز صد جم در بزم می پرستان
آن کس که صاف نوشد، در راه زهد کوشدلیکن خبر ندارد از ذوق درد نوشان
ای جان جان جانم، در حال من نظر کنتا دل بناله آید، تا جان شود خروشان
چون با تو باشد این دل جان را غمی نباشددر عرصه قیامت، روز صراط و میزان
در راه عشق جانان، حیران مباش، حیرانصحوست ضد حیرت، کفرست ضد ایمان
کافر بوقت مردن روی آورد بدان روچون روی نیک بیند، از بد شود پشیمان
خواهی سماع مستان خوش گردد، ای دل و جانیا در میان چرخ آ، یا آستین برافشان
دل پرده دارد اما، دارد بتو تولیاین پردها بسوزد از آه دردمندان
آشفته گشت قاسم آن دم که گشت پیدابر چهره مشعشع آن زلفها پریشان