شمارهٔ ۳۷۶
لاف عرفان می زند آن زاهد لاغر شکارنغمه ققنوس را با جقبق عقعق چه کار؟
حس نداری، گر ندانی بوی دوزخ از بهشتخوار باشی، گر گل و نسرین نمی دانی ز خار
صوفی ما در طلب چون گوی می گردد بسرمهره گل را نمی داند ز در شاهوار
صوفی ما خواست تا با گنج مخفی پی برددر حقیقت گنج مخفی را نمی داند ز مار
گفته بودی: در بروی ما ببندد آن رقیبآخر ای جان و جهان، ما را درین درها مدار
بارها رفتم بدرگاه تو، کس بارم ندادیافت جان خسته ام در حضرتت این بار بار
ناصحا با ما سخن از عقل سرگردان مگویعاشقی فخرست و ما از عاقلی داریم عار
جانت اندر خواب غفلت مرد و غافل مانده ایساعتی برخیز و رسم ماتم جان را بدار
قاسمی را جام ده، ساقی، که وقت فرصتستعاشقان را باده فرما، عاقلان را انتظار