شمارهٔ ۵۴۳
بسامان آمد احوال دل منبدیدار تو حل شد مشکل من
بیاری سعادت یار ماییزهی یاری بخت مقبل من
جنون و عشق و مستی پیشه کردمزهی سودای طبع عاقل من!
مرا عشق تو رسوای جهان کردهمین بود از دو عالم حاصل من
طریق عاشقی و آنگه سلامت؟معاذلله ز فکر باطل من
شدم دریای بی پایان، که هرگزنبیند هیچ کشتی ساحل من
دلم در جعد مشکین تو گم شدنمی یابم دل من، وا دل من!
تلالالا، تلا تن تن، تنن تنمنم در هر دو عالم واصل من
چو قاسم از میان برخاست گفتمکه: ای انعام عامت شامل من