شمارهٔ ۱۰۴
ره بیابانست و شب تاریک و پایم در گلستعشق و بیماری و غربت مشکل اندر مشکلست
این چنین ره را بدشواری توان رفتن، مراهمرهم عمرست و عمر نازنین مستعجلست
سخت حیرانست و سرگردان ولی دارد امیددل بدان لطفی که ذرات جهان را شاملست
زاهدان گر قصه های عشق را منکر شوندآشنا داند که ما را این سخن با قابلست
صوفی خلوت نشین را کز محبت دل تهیستگر بصورت می نماید حق، بمعنی باطلست
ناصح از درد دل ما کی خبر دارد؟ که مادر میان موج دریاییم و او بر ساحلست
گفتمش: جان و دل و دین باختم در راه تودر تبسم گفت: قاسم، صبر کن، کار دلست