گنج

شمارهٔ ۳۵۷

از باده گلگون قدری هست بگوییددر شهر چو زیبا قمری هست بگویید
ما را خبری نیست، که مستان خرابیمگر زانکه شما را خبری هست بگویید
در دیر مغان، نیم شبان، در شب تاریکجز پیر مغان راهبری هست؟ بگویید
ای زاهد مغرور، مکن منع من از عشقگر تیر بلا را سپری هست بگویید
عشقست که بابای جهانست بتحقیقجز عشق کسی را پدری هست؟بگویید
در عشق تو دلها همه چون آتش گرمنددل گرم تر از من دگری هست؟ بگویید
آن دور رخ و زلف تو غارتگر دلهاستدر دور و تسلسل نظری هست؟ بگویید
در باغ لطافت، که چراغ همه دلهاستشیرین ثمری، بر شجری هست؟ بگویید
در مصر جهان دل نگرانیم چو یعقوبگر یوسف زرین کمری هست بگویید
در بادیه هجر بماندم شب تاریکگر تیره شبم را سحری هست بگویید
در کشتن قاسم، که دلش مست و خرابستبالا شجری، دل حجری هست؟ بگویید