گنج

شمارهٔ ۲۳۶

دلم از جور تو بسیار شکایت داردوقت آن شد که شکایت بحکایت آرد
مدتی بود که اندر هوست جان می دادوقت آن شد که بدیدار تو جان بسپارد
آرزوی تو، که صد جان گرامی ارزددر زمین دل من تخم وفا می کارد
ما همه منتظرانیم، ولی گه گاهیباد می آید و ما را خبری می آرد
هرکجادرهمه عالم صفت لطفی هستچونکه نیکونگری روی به انسان دارد
گوشه دامن این زاهد ما تر نشودآسمان گر همه باران هدایت بارد
قاسمی در ره جانان سر و جان باخته استغیرآن زاهد بیچاره که سر می خارد