شمارهٔ ۲۳۵
ابر سودای تو آن لحظه که توفان بارددل دیوانه ما جان به جوی نشمارد
تخم سودای تو در بهر یقین افشاندمدل شناسد که ازین بحر چه برمیدارد؟
زاهد از شیوه تقلید درین مزرع عمرمن ندانم چه درودست و چهها میکارد
واعظ از مستی عشاق ندارد خبریدر چنین معصرهای غوره چه می افشارد!
باد میآید و از کوی تو دارد خبریدل و جانها همه خون، تا چه خبر می آرد
دل ما را به صفا وصل تو جان میبخشدجان ما را به جفا هجر تو میآزارد
قاسمی، هرکه در این کوچه درآمد سر باختغیر آن زاهد ترسیده که سر میخارد