گنج

شمارهٔ ۲۸۲

چشم بیدار مرا نوبت دیدار آمددوست از خلوت جان جانب بازار آمد
قصه در پرده نگوئیم،که آن شاه وجودخویشتن را ز پس پرده خریدار آمد
علم نصرت منصور ز کیوان بگذشتکه چنین مست ومعربد بسردار آمد
منکران در صف انکار تبرز کردندسنگ ازین واقعه در موطن اقرار آمد
مل ترا دید بسی شورش و مستی ها کردگل ترا دید ز سودای توگل زار آمد
دل و جان دو جهان زنده جاویدان شدحسن آندوست چو در جلوه بتکرار آمد
قاسم،ازمردم محجوب شدی زنهاریهر که زنهار ترا دید بزنهار آمد