شمارهٔ ۳۴۳
بانگ مستان خرابات فنا می آیدراست بشنو،ز سر صدق صفا می آید
دل ما زنده شد از نکهت باد سحریبوی یوسف زدم باد صبامی آید
روی بر خاک نهم، جامه درانم از شوقآن زمان کان شه بی روی و ریا می آید
هرکسی بر سر کوی تو زمستی آیندجان ما از سر تسلیم و رضا می آید
دید بیمار فراقیم و شفا می طلبیمبر سر آن یار گرامی بشفا می آید
یار با این دل شوریده چه طالع داردکه بلاها همه بر جانب ما می آید؟
هله!ای قاسم بیدل،ببلا تن در دههر چه آید همه از پیش خدا می آید