شمارهٔ ۳۴۴
بوی سنبل ز دم باد صبا می آیدخوشدلم هر چه از آن یار بما می آید
عشق می آمد و سرمست و خرامان میگفت:بر حذر باش! که آشوب و بلا می آید
عالم از نور تجلی الهی پر شداز دم ویس قرن بوی خدا می آید
جان فدای رخ آن یار گرانمایه، که اوبر سر صفه مستان بصفا می آید
حکمتی هست در این حال بگویم: که مدامتیر دلدوز تو بر سینه ما می آید
هر جفایی که کنی بر دل بیچاره مناز جفاهای توام بوی وفا می آید
دوش آشفته بکوی تو رسیدم گفتند:قاسم بیدل حیران ز کجا می آید؟