شمارهٔ ۱۳۸
بوی جان میآید از باد صبا، این بو چه بوست؟مشک را این حد نباشد، نکهت گیسوی اوست
چیست بو؟ واقف شدن از سر محبوب ازلآنکه چون آیینه با ذرات عالم روبروست
جمله عالم بما پیداست، ما آیینه ایمگر نباشد آینه، شاهد چه داند کونکوست؟
باده تا با جان ما واصل نگردد مست نیستباده را مستی ز جان ما، نه از جام و سبوست
حد این سر نیست او را سجده کردن، لاجرمسر بپیش افکنده ام، بیچاره من، از شرم دوست
من ز غمهای کهن هرگز ننالم، چون ترادولت تشریف غم ساعت بساعت، نوبنوست
جان بپیش دوست دادن دولتی باشد عظیمقاسمی را در دو عالم خود همین یک آرزوست