گنج

شمارهٔ ۱۳۷

برآمد آفتاب طلعت دوستکه ذرات جهان را رو به آن روست
اگر نفست ازین جا رخنه جویدازو مشنو، که آن وارونه هندوست
غلام روی آن خورشید حسنمکه عالم لمعه ای زان روی نیکوست
چه خوش می نالد آن چنگ معربد!که شور عاشقان از ناله اوست
اگر صوفی ندارد عشق، قاقاستوگر ملا نباشد مست، قوقوست
بکوی عاشقی کمتر گذر کنکه هرجا فتنه ای بینی در آن کوست
تو هر جوری که خواهی کرد بر منمرا جور تو بردن عادت و خوست
ز حسنت قصه ای در باغ گفتندهمیشه فاخته در بانگ کوکوست
بیا، قاسم، شراب ناب بستانبنوش و سجده کن در حضرت دوست