شمارهٔ ۱۳۶
باد صبا برگرفت پرده ز رخسار دوستجمله ذرات را عربده و های و هوست
حاضر دلدار باش، حافظ اسرار باشفتنه چو دیدی بدان پیشرو فتنه اوست
قاعده کار بین، شیوه دلدار بیناین همگی مغز نغز و آن همگی پوست پوست
در نظر یار باش، حاضر و هشیار باشواقف اسرار باش،سر خدا در سبوست
چیست سبو؟ جام ما، باده شراب خداجام می کبریا هر نفسی نوبنوست
عشق چو بالا گرفت، عالم غوغا گرفتخرقه بصد پاره شد، خواجه، چه جای رفوست؟
سر ز محبت برآر، در طلب یار غارغیر بخاطر میآر، زآنکه غیورست دوست
عشق حریفیست مست، جام لبالب بدستباده مجویید ازو، زآنکه عجب تندخوست
بوی محبت شنید، شد بجهان ناپدیدقاسمی اندر طلب دربدر و کوبکوست