گنج

شمارهٔ ۱۶۰

براه پیر مغان رو، که راه سرمستیستخلاف پیر مغان ره مرو، که سرپستیست
مگو حکایت حس را و بگذر از محسوسکسیکه سخره حس مانده است معتزلیست
دلا، تو جام مئی، لیک جام بحر آشامکه جام تو ز شراب خدای لب بلبیست
بنوش باده، که این باده از حجاز آمداگر بکاسه چینی و شیشه حلبیست
اگر ز حیدر صفدر کسی سؤال کندبگو: برغم خوارج علی مستعلیست
ز قاسمی سخنی گر رود بصدر عقولنگاه دار، که این رمز نکته نبویست