گنج

شمارهٔ ۲۵

هر صبح‌دم پیغام خود گویم به زاری باد راتا عرض حال دل کند آن سرو حوری‌زاد را
پیش درش افتاده‌ام بر خاک ره چون بندگانزین باب دیدم در شرف اسباب پیش افتاد را
گر رفت اشکم در زمین از تربیت‌های غمشآخر رسانید این دلم تا آسمان فریاد را
خواهم که بر بنیاد دل بنیاد صبری افکنمعشقش به هم برمی‌زند دیوار این بنیاد را
تا ذکر آن لب وِردِ من شد در میان هر سخنشیرین و خوب و مختصر می‌خوانم این اوراد را
دم زد ز آل لعل او چشمم به اثبات نسبآرَد گواه اندر نظر این اشک مردم‌زاد را
از چشم مستش قاسمی دارد دلی در موج خونرحمی نشد بر صید خود آن دِل‌سِیَهْ صیاد را