شمارهٔ ۵۶۵
زان نکهت مشکین،که همی آید از آن سوتا فانی مطلق نشوی دل نبرد بو
چون مست شدی مسکن جان، لجه دریاستهشیار شدی، جانب بحر آ، ز لب جو
آن ماه جهان از همه رو ظاهر و پیداستچون فاخته تا چند زنی نعره که: کو،کو؟
گر یار ندیدیدی، بطلب در همه جاییتا یار نبینی نشود کار تو نیکو
میزان خدا عقل شریفست درین راهگر تو سبک آیی نبود عیب ترازو
من عاشق آن روی دل افروزم و حیرانزاهد دهدم توبه ز روی تو،زهی رو!
قاسم، دل و جان ره نبرد جانب مقصودتا نشنود از لطف ازل بانگ «تعالوا»!