شمارهٔ ۶۵۱
بیابان را بپیمودی، ولیکن بس ویاوانیهدایه خوانده ای،اما هدایت را نمی دانی
مپیچان سر، بنه گردن، مترس از جان مترس از تندرآ در وادی ایمن، اگر موسی عمرانی
ملرزان دل، ملرزان جان، بترس از حضرت جانانتوجه کن بدان سلطان، بوقت آنکه درمانی
سراسر حسن و خوبیها، از آن تست، ای زیبااگر گویم صفاتت را ز حسن خود عجب مانی
ز خود بگذر، که تو جانی، چه جای جان؟ که جانانیرسید از ماه تا ماهی عنایت های ربانی
ز شیطان شهر ایمن شد، بلا و فتنه ساکن شدچو آمد بر سر کهسار سنجقهای سلطانی
چو عالم را بقایی نیست سلطانیست درویشیچو دولت را وفایی نیست درویشیست سلطانی
دلم را بر دو جانم بر دو دین خواهد، کجا گویم :مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی، مسلمانی!
الهی رحمت وجود تو از اندازه بیرونستبقاسم رحمتی فرما، که حنانی و منانی