شمارهٔ ۱۰۸
غم تو بر دل و بر جان امیر و محتشمستبنام گفتمش: این غم ولی نه غم، نعمست
زد رد درد تو مستیم و فاش میگوییمکه: پیش جرعه رندان چه جای جمست؟
رقم برندی ما زد قلم بروز ازلچه جای زهد و ورع؟ چون رقم از آن قلمست
بنقد فرصت امروز را مده از دستکه حال و قصه فردا هنوز در عدمست
دو روزه مهلت ایام را غنیمت دانبیاد دوست بسر بر، که وقت مغتنمست
دگر ز حادث و محدث بوصف عشق مگویکه عشق لمعه خورشید مشرق قدمست
چو یک نفس نزند کز تو خون نمیگریدبیا، بپرس ز قاسم، دمی، که در چه دمست؟