شمارهٔ ۲۸۷
چون ماه من از مشرق انوار بر آمدکام دلم از لمعه دیدار برآمد
آن ماه دل افروز چو بنمود جمالشکام دل و جان جمله بیک بار برآمد
چون نور تجلی خداوند عیان شدمنصور «اناالحق » گو بردار برآمد
آن نور چو با دار و رسن رفت بیک بارآتش ز ته که گل فخار برآمد
هر دم سفری دارد و نامی و نشانیازخانه سفر کرد و ببازار برآمد
در صومعه و بتکدها ذکر تو میرفت«صدق » ز دل خرقه و زنار بر آمد
جان را بحرج داد دل قاسم مسکیناز هر طرفی بانگ خریدار برآمد