گنج

شمارهٔ ۲۸۸

چون ماه نو از مشرق انوار برآمدفریاد ز اسلام وز کفار برآمد
حسنت سخنی گفت بگلذار و ریاحینریحان بخجالت شد و گل زار بر آمد
عشق تو چو افتاد بسر حلقه مستاناز حلقه مستان همه انوار برآمد
شوقت گذری کرد بکاشانه رندان«صدق » ز دل مست و ز هشیار برآمد
شادند جهانی و چه گویم که چه شادند؟زین مشغله کز که گل فخار بر آمد
زین پیش دو عالم همه ز اغیار تهی بودچون کرد ظهور این همه اظهار برآمد
گفتند که:قاسم طلب وصل تو دارددر حال و زمان لمعه دیدار برآمد